Thursday, June 14, 2012

تنها خیانت‌کاران فاجعه کوی دانشگاه را فراموش می‌کنند؛ سپندارند

واقعه کوی دانشگاه در بستری رخ داد که هویت دانشجویی مستقل از عمومیت اعتراضی سطح جامعه نه در اشتراکِ «داشته‌ها» که دقیقا بر سرِ «نداشته‌ها» پیوند خورد.

 
همه افراد داخل کوی دانشگاه در شب قبل از ۲۵ خرداد ۸۸ رنج می‌کشیدند. این رنج فارغ از تفاوت‌های گروهی و قومی و عقیدتی، آبستن وضعیت برگشت‌ناپذیری بود. وضعیتی که شکاف میان هویت فردی –در موقعیت یک دانشجو- با امر عام و عینی جامعه، منجر به فاجعه‌ای شد که انکارش برای حاملان خشونت سیستمی دشوار بود.
 
آیا واقعه کوی دانشگاه یک مسئله تصادفی بود؟ فاجعه‌ای ناشی از افراطی‌گری نیروی‌های خودسر موسوم به لباس شخصی؟
 
اینجا قصد آن را ندارم که به تبار‌شناسی نیروهای لباس شخصی بپردازم که دست بر قضا در تمامی فجایع سیاسی ایران دستشان آلوده است؛ چه آن زمان که شعبان جعفری پرچمدار آن بود و نهضت‌های ملی و مردمی را به خاک و خون می‌کشید و چه در سالهای پس از انقلاب و دخالت آن‌ها در بروز فجایعی مثل کوی دانشگاه؛ بلکه دقیقا بر سر مسئله حمله به کوی دانشگاه در سال ۸۸ توقف می‌کنم.
 
اما یادآوری برخی اقدامات نیروهایی که تحت عنوان لباس شخصی در کشور فعالیت می‌کنند تا اندازه‌ای به روشن شدن حقایق کمک می‌کند؛ آتش زدن انتشارات مرغ آمین در سال ۷۴، ضرب و شتم عبدالله نوری در سال ۷۷، مضروب کردن سید هادی خامنه‌ای در سال ۷۷، حمله به کوی دانشگاه در تیرماه ۷۸ و نقش داشتن در فاجعه حمله به کوی دانشگاه در خرداد ۸۸ از جمله اقدامات نیروهای موسوم به لباس شخصی است.
 
ماجرای حمله به کوی دانشگاه در سال ۸۸ و گستردگی فاجعه به حدی بود که حمیدرضا کاتوزیان نماینده اصولگرای مجلس و عضو کمیته پیگیری حمله به کوی دانشگاه اعلام کرد که ابعاد این حمله از حادثه ۱۸ تیر ۷۸ فجیع‌تر بوده ‌است.
 
علی لاریجانی رییس مجلس نیز دو سال بعد در شهریور ماه ۹۰ دوباره یادآور شد که سال ۸۸ حواشی مختلفی مانند حمله به کوی دانشگاه، حمله به کوی سبحان و بازداشتگاه کهریزک را داشت و عده‌ای نمی‌خواستند این مسایل را ببینند.
 
اما واکاوی مسئله کوی دانشگاه و تقلیل عاملیت این فاجعه بر نیروهای خودسر و لباس شخصی که بی‌هیچ مجوزی اقدام به سرکوب وحشیانه می‌کنند، گریزگاهی برای آشکار نشدن سویه‌های خشونت سیستمی خواهد بود.
 
اگر نهادهای قضایی و قانونیِ دستگاه حاکمیت، اقدامات گروه‌های خودسر را غیرقانونی می‌دانند، و در صورت‌های عوام‌فریبانه حتی از برخورد با آن‌ها سخن می‌گویند؛ باید این مسئله بازگو شود که دیگر دست‌هایتان برای همگان رو شده است: این نیرو‌ها، نه غیرقانونی که در لفظ صحیح آن فراقانونی هستند و آنجایی بالا‌تر از همین قانونِ همسو با خاستگاه آن‌ها قرار گرفتند که شب حمله به کوی دانشگاه، نیروهای گارد ویژه پلیس کشور نقش سپر دفاعی آن‌ها را برای یورش به خانه دانشجویان بازی کردند.
 
تعامل پلیس با نیروهای لباس شخصی در کنار همکاران آن‌ها در میان دانشجویان، لحظه به لحظه بروز فاجعه را اجتناب‌ناپذیر کرد.
 
اگر نیروهایی از میان دانشجویان ساکن کوی دانشگاه همدست لباس شخصی‌ها و نیروهای یورشی به کوی بوده باشند امری به دور از ذهن نخواهد بود که به نقل از مجتهد شبستری مردم برای منافع شخصی و صنفی و گروهی با هم دشمنی می‌کنند و درگیر می‌شوند ولی خیال می‌کنند همه این‌ها برای خداست.
 
در فیلم «حکومت نظامی» ساخته کاستا گاوراس یکی از انقلابی‌ها به گروگان آمریکاییشان می‌گوید: در کشور ما خیلی‌ها از سر گرسنگی پلیس می‌شوند نه به خاطر علاقه.
 
گروگان آمریکایی پاسخ می‌دهد: اما به هر حال پلیس می‌شوند در حالی که بعضی‌ها از سر گرسنگی سراغ دزدی می‌روند.
 
انقلابی از او می‌پرسد: آیا فکر می‌کنید گرسنگی امکان انتخاب می‌دهد؟
 
اینجاست که منش لیبرالی مواجهه با وقایع در پاسخ گروگان آمریکایی نمود پیدا می‌کند: من فکر می‌کنم یک انسان واقعی همیشه انتخاب می‌کند.
 
مرد انقلابی، جواب نهایی را اینگونه به او می‌دهد که ما به انسان واقعی اعتقاد نداریم؛ به انسان‌ها معتقدیم و به برابری آن‌ها.
 
در واقعه کوی دانشگاه و تبارشناسی عاملان آن، ارجاع به حقیقت مطلقِ خلل ناپذیرِ دفاع از امر مقدس از سوی نهادهای نظامی و شبه نظامی از آن دست مواردی است که به انسان واقعی –ریشه در فردیت منفعت جویانه- اجازه می‌دهد انسان‌ها را به خاک و خون بکشد.
 
اگر تاریخ را برای خودمان بازگو کنیم، بازخوانی واقعه کوی دانشگاه از ستموارگی انسانهایی حکایت می‌کند که در نابرابری روابط قدرت قربانی شدند.
 
ارتباط نیروهای خودسر و لباس شخصی و دست داشتن –نه تمام اما بخشی از- نیروهای بسیجی دانشگاه با مراکز قدرت، ناممکنیِ مواجهه‌ای قضایی از درون ساختار قدرت را عیان می‌کند.
 
اینجا سخن از پیمان‌های بی‌شمشیر هابزی نیست بلکه اگر از جهل محمول بر عدم افلاطونی در مکانیسم‌های مشارکت برخی نیروهای حمله‌کننده به کوی دانشگاه، چشم پوشی کنیم، باید بگوییم آن سازمان سیاسی که ابزار دست یک گروه خاص باشد از استقلال و نهادمندی بی‌بهره است و اگر آن گروهِ خاص، حاکمیت و مرکز قدرت سیاسی باشد این مسئله به امر محال بدل می‌شود؛ مگر آنکه اعضای آن سازمان خود را از ساختار نیروهای ارگانیک نظام قدرت بیرون بکشند و به مردم بپیوندند.
 
از این جهت است که کنشهای صوری نهادهایی مثل بسیج دانشجویی در مقابله با برخی اقدامات سطحی، تحت عنوان دفاع از جایگاه دانشگاه و بر پا کردن جنجال -و منجر شدن به اخراج یک دانشجو-، نه از نظر فرمی و نه محتوایی نمی‌تواند به ادعای حق‌خواهیشان جامه عمل بپوشاند.
 
برای روشن شدن این مسئله می‌توان این سوال‌ها را پرسید:
 
زمانی که کوی دانشگاه را به خاک و خون کشیدند این ندای حق‌خواهیتان کجا فرو خفته بود؟ کدامتان در محروم شدن دانشجوی بر‌تر کار‌شناسی ارشد از حضور در دانشگاه لب به اعتراض گشود؟
 
آن زمان که دانشجویی از حضور در دانشگاه محروم شد و حال در شهرستانهای مختلف کارگر ساختمان شده است، کدامتان ندای حق خواهی‌اش بلند شد؟ کدامتان از اخراج اساتید دانشگاه ذره‌ای به گوشهٔ عبای دفاع از انسانیتتان که ادعای آن را دارید بر خورد؟
 
آن زمان که نشان چکمه‌ها و باتوم‌ها بر سینه دانشگاه زخم می‌خراشید، موجب وهن دانشگاه نبود؟ یا این مسئله را طبیعی می‌دانید؟ چرا که دانشگاه را نه محلی برای تعمیق و بحثهای نظری و علمی که پادگانی برای گروهی خاص می‌خواستید.
حال، بند پوتین‌هایتان را محکم ببندید که زیر پایتان نرود و موجب سقوطتان نشود.
 
منبع: وبلاگ نویسنده
 

http://adf.ly/1587888/whostheadmin

No comments:

Post a Comment